گزیدۀ متن کتاب آخرین نماز در حلب:
بعد از دو هفته از شهادتش، ساکش به دستمان رسید وسایل داخل ساک را یکبهیک دیدم و ساک را کنار اتاق گذاشتم. در نیمههای شب ناگاه صدای اذان را شنیدم و از خواب پریدم. ساعت را نگاه کردم. دیدم نیم ساعت به اذان شرعی مانده؛ هیجان تمام وجودم را گرفته بود؛ دویدم در حیاط خانه که ببینم صدای اذان از مناره مسجد است یا نه! متوجه شدم صدای اذان از داخل خانه است؛ وقتی خوب دقیق شدم، دیدم اذان از ساک کنار اتاق است. سراسیمه بهسمتش رفتم و گوشی تلفن عباس در ساک بود. برداشتم و نگاهم به آن خیره شد... روی صفحه نوشته بود: «اذان به وقت حلب»
یک سالی از شهادت عباس میگذرد هنوز در خانۀ ما صدای اذان در سه نوبت به افق حلب پخش میشود. یک بار بار دست بردم که حذفش کنم، دلم نیامد. با خود گفتم بگذار هر روز ندای اللهاکبر در خانه طنینانداز شود تا مرحمی بر دل باشد